نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر.
نمی شود پاییز
فضای نمناک جنگلی اش
برگ های خسته ی زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد.
نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی
که مرد روستایی و عاشق
با صدایی صاف
در اعماق دره می خواند
در شمال شمال
رنگین تر از صدای تو باشد
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.
و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه
و - صدای عابر پیری که آب می خواهد
به عمق یک سلام تو باشد.
شب هنگام
که خسته ییم از کار
که خسته ییم از روز
که خسته ییم از تکرار.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.
نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاییز از تو غمگین تر.
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد
نمی شود که تو باشی بلور هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
"محبوبه های شب" هم باشند.
نمی شود که تو باشی,من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من,هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد . . .
نادر ابراهیمی - عاشقانه های آرام
به قصد عشق رفتی و از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا و از بیابان سردر آوردیتو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردیتو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردیدراین پس كوچه های پرسه ماندی ، تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردیتوكل شرط كامل نیست ، این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره ، شاید از آن سردر آوری"مسیحای من ، ای ترسای پیر ، پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردیحسن غریبی
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار 0
اسمان مکثی کرد0
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0
می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
سهراب سپهری
خورشید خانمی که شبم را مرور کرد
از امتداد خیس خیابان عبور کردهم با چراغ آمد و هم با دریچهاش (1)
یلدای کوچههای مرا غرق نور کرد
ترسیده بودم از همهء چشمهای شهر
آمد و پلک پنجرهام را جسور کردیک فکر سبز بود که با بی کرانگی
در زردیِ مداوم ِ ذهنم خطور کردرفت از پیادهرو – و تکان داد دست و بعد
از امتداد خیس خیابان عبور کرد...1- اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه.... فروغ فرخ زاد
فرهاد صفریان
به یاد کوچ دکتر شفیعی کدکنی
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره برایشان گریستند
می گفتی٬ ای عزیز : « سترون شده ست خاک »
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند
دکتر شفیعی کدکنی
این روزها به هیچ قراری نمـی رسی
کاری نمی کنی و به کاری نمی رسی
چـون بادِ ایسـتاده که بـی نام می شود
با رخوتت به هیــچ دیاری نمی رسی
بشمــار زخمـهای تنم را ؛ به پای من -
در عشق - اگر چه سابقه داری - نمی رسی
وقــتی مـقدّر است دلت زیـر و رو شــود
مـثل زمـین به لـرزه نگاری نمـی رسـی
هرگز به آنچه پیش نیازش جسارت است
با این هـمه مـحافظه کـاری نمـی رسی
از دیدنت نبُرد کســــی پـی به نـام مـــن
حتی به پای سنگ مزاری نمی رسی !!
وقتی که در دل آرزوی مـرگ می کنی
در هیچ جا به چوبه ی داری نمی رسی
این رسم رودهای جهان است ؛ پای تو -
خشکید اگر به پای چـناری نمـی رسی
وقتی که راه را به تو با سنگ بسته اند
حتـی به کرتهــای کنـاری نمی رســی
تابوت کیست این چمدانی که دست توست ؟؟!!
با مرگ من به هیــچ قـطاری نمـی رسی
من فـکر مـی کـنم که صـدایی شـنیده ام ...
شاید صدای توست که داری نمی رسی !!!!!!!
اصغر عظیمی مهز
بيا به خاطر ايمانمان به شك، باشيم
و از اهالي اين درد مشترك باشيمخطوط سيرت ما در سواد كولي نيست
چرا مجاب تفاسير اين كلك باشيم؟!يقين برّهء ما را كه گرگ شك بلعيد
فقط مراقب افسون ني لبك باشيموبالِ گردن اين پيله ها نمي مانيم
اگر به قيمت پرهاي شاپرك باشيمچه مي شود كه در اين شور و حال تو خالي
به جاي گريه بخنديم و با نمك باشيم؟!ببين نمايش باران دوباره طوفاني است
چرا شبيه كويري پر از ترك باشيم؟!…و لمس ميوه ممنوعه كار هركس نيست
تب جسارتمان را بيا محك باشيم!
فرهاد صفریان
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
محمد علی بهمنی
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرودبه بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرودچنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرودنثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نروددلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرودفغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نروددلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرودبر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت باز پس نروده.ا.سایه
دلا شب ها نمی نالی به زاری .
سر راحت به بالین می گذاری .
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری .بنال ای دل که رنجت شادمانی ست
بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست
مباد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشناییدلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزدبه فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن ، در دل شب های و هو کن
وگر یارای فریادت نماند است
چو مینا گریه پنهان در گلو کنصفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است !فریدون مشیری
چو بستي در به روي من به كوي صبر رو كردم
چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم
چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو كردم
خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يك رو تر
من اينها هر دو با آئينهء دل روبرو كردم
فرود آ اي عزيز دل كه من از نقش غير تو
سراي ديده با اشك ندامت شست و شو كردم
صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولي من باز پنهاني ترا هم آرزو كردم
تو با اغيار پيش چشم من، مي در سبو كردي
من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو كردم
ازين پس شهريارا، ما و از مردم رميدنها
كه من پيوند خاطر با غزالي مشك مو كردم
شهريار
باچتر آبيت به خيابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی
نم نم بيا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خيس درختان که آمدی!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئيت بنمايان که آمدی
فواره های يخ زده يکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هيبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ايوان که امدی
زيبايی رها شده در شعر های من!
شعرم رسيده بود به پايان که آمدی
...پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی
...گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!
فرهاد صفريان
چنين تا بيامد مه فرودين بياراست گل برگ روي زمين
جهان گشته پر شادي و خواسته در و بام هر برزن آراسته
جهان از نم ابر پر ژاله شد همه کوه و هامون پر از لاله شد
خروش تبيره بيامد ز شهر ز شادي به هر کس رسانيد بر
هوا پر خروش و زمين پر زجوش خنک آن که دل شاد دارد به نوش
شود آن زمان بر دل ما درست که از کينه دلها بخواهيم شست
ز کين نو آيين و ز کين کهن مگر در جهان تازه گردد سخن
همه ساله پيروز بادي و شاد سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
بکوشيم تا رنجها کم کنيم دل غمگنان شاد و بي غم کنيم
بسازيد و از داد باشيد شاد تن آسان و از کين نگيريم ياد
سخن هاي ديرينه ياد آوريم به گفتار لب را به داد آوريم
جهان يادگار است و ما رفتني به گيتي نماند به جز مردمي
سراينده باش و فزاينده باش شب و روز با رامش و خنده باش
خداوند هستي و هم راستي نخواهد زتو کژي و کاستي
کنون خورد بايد مي خوشگوار که مي بوي مشک آيد از جويبار
کنون داستان کهن نو کنيم سخن هاي شيرين و خسرو کنيمفردوسی
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر كوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم
مي خورد خون دلم مردمك ديده سزاست
كه چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاك كن چهره حافظ به سر زلف ز اشك
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادمحضرت حافظ
اي در درون جانم و جان از تو بي خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر
چون پي برد به تو دل و جانم كه جاودان
در جان و در دلي دل و جان از تو بي خبر
اي عقل پير و بخت جوان گرد راه تو
پير از تو بي نشان و جوان از تو بي خبر
نقش تو در خيال و خيال از تو بي نصيب
نام تو بر زبان و زبان از تو بي خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بي خبر
جويندگان جوهر درياي كنه تو
در وادي يقين و گمان از تو بي خبر
چون بي خبر بود مگس از پر جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بي خبر
شرح و بيان تو چه كنم زانكه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بي خبر
عطار اگرچه نعره عشق تو ميزند
هستند جمله نعرهزنان از تو بي خبر
عطار
دست عشق از دامن دل دور باد!میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کردکه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق رابیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز رادر کف مستی نمیبایست داد
قیصر امینپور
اين عشق ماندني
اين شعر بودني
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست
اين لحظه هاي ناب
در لحظه هاي بي خودي و مستي
شعر بلند حافظ
از تو شنودني ست
اين سر
- نه مست باده،
اين سر كه مست
مست دو چشم سياه توست
اينك به خاك پاي تو مي سايم
كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست
تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني ست
من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزماي
با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست
اين تيره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
يا به شكر خنده هاي تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست
در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت
من نيز مي ربايم
اما چه ؟
- بوسه،
بوسه از آن لب ربودني ست
تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود
غير از تو، هر كه بود
هر آنچه نمود
نيست
بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند
كاين عهد بستني
- اين در گشودني ست
اين شعر خواندني
اين عشق ماندني
اين شور بودني ست
اين لحظه هاي پر شور
اين لحظه هاي ناب
اين لحظه هاي با تو نشستن
- سرودني ست
حمید مصدق
از در درآمدي و من از خود به درشدم
گویي كز اين جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا كه خبر ميدهد ز دوست
صاحب خبر بيامد و من بيخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب
مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساكن شود بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
كاول نظر به ديدن او ديده ور شدم
بيزارم از وفاي تو يك روز و يك زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صيد من
من خويشتن اسير كمند نظر شدم
گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد كرد
اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم
سعدی
اي غنچهء خندان چرا خون در دل ما ميكني خاري به خود ميبندي و ما را ز سر وا ميكني
از تير كجتابي تو آخر كمان شد قامتم كاخت نگون باد اي فلك با ما چه بد تا ميكني
اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را با دوست هم رحمي چو با دشمن مدارا ميكني
با چون مني نازك خيال ابرو كشيدن از ملال زشت است اي وحشي غزال اما چه زيبا ميكني
امروز ما بيچارگان اميد فردائيش نيست اين داني و با ما هنوز امروز و فردا ميكني
اي غم بگو از دست تو آخر كجا بايد شدن در گوشهء ميخانه هم ما را تو پيدا ميكني
ما شهريارا بلبلان ديديم بر طرف چمن شورافكن و شيرينسخن اما تو غوغا ميكني
شهریار
چه گویم ؟ چه گویم ز غم ها که دوش
من و آسمان هر دو ، شب داشتیم
به امید مردن به پای سحر
من و تیره شب ، جان به لب داشتیم
من و آسمان ، هر دو ، شب داشتیم
مرا دل ، سیاه و ورا چهره تار
ورا دیده ی اختران ، سوی راه
مرا اختر دیدگان ، اشکبار
شب تیره را دشت ، تاریک بود
مرا تیرگی بود ، در جان خویش
من از دوری ماه بی مهر خود
شب از دوری مهر تابان خویش
شب تیره را روز روشن رسید
مرا تیرگی همچنان باز ماند
کتاب شب تیره پایان گرفت
مرا داستان در سر آغاز ماند
سیمین بهبهانی

